حرکت نقطه سیاهی روی میز توجهم را جلب میکند. صدمثانیه طول نمی کشد که بفهمم چیست. مورچه. این یکی طلایه است، گشت، اسکاوت، همینها که میروند و گشت میزنند و اگر چیزی پیدا کردند بقیه را هم خبر میکنند.
سیم های روی میز را جابجا میکنم که دوباره ببینمش. قالب کوچک مانت را سر و ته میکنم و رویش می گذارم. دوست دارم بدانم که چقدر آن زیر دوام می آورد و وقتی میمیرد از چی میمیرد. گرسنگی؟ تشنگی؟ خفگی؟ ترس؟ تنهایی؟
برچسب:
نویسنده: کیانوش عابدی
غم ها که هرچقدر می خندی احاطه ت میکنن
نفس ها به بوی جسد به تدریج عادت میکنن
وقتی میخوای با دیوارا حرف بزنی و ممکن نیست
وقتی تو مجرای نفس چیزی جز بغض مزمن نیست
اتفاق خوب (Good Hapeing)- هادی پاکزاد
برچسب:
نویسنده: کیانوش عابدی
برچسب:
نویسنده: کیانوش عابدی
سلام. امروز ارتقا گرفتم. انتظارش را نداشتم. فکر میکردم کل داستان یک بازی روانی باشد. امید دادن و نا امید کردن. مثل بالا بردن و زمین کوبیدن. ولی شد! یک کلمه پشت عنوان سمت ام تغییر کرد و حقوقم تکان قابل توجهی خورد. هنوز به کسی نگفته ام. کسی را ندارم که برایش بگویم بس که از همه دور افتاده ام. همین چند خط اینجا باشد که چند وقت دیگر که پیدا شدی شادی ام را باهات شریک شوم.
تا آن موقع، خوب باش
دوست دارت
میم
برچسب:
نویسنده: کیانوش عابدی